خانه » نوشته ها » 4 انشا در مورد پدربزرگ و مادربزرگ + انشا مادر بزرگ پایه هفتم

4 انشا در مورد پدربزرگ و مادربزرگ + انشا مادر بزرگ پایه هفتم

انشا درباره پدربزرگ / انشا درباره پدربزرگ و مادربزرگ

سلام و درود ما برحضرت آدم(ع) که اولین پدر همه ما بود” پدربزرگ من متأسفانه چیزی از ایشان به یاد ندارم برای اینکه تقریبا” دو ساله بودم که از دنیا رفت. این جور که مادرم از پدربزرگم می گوید ایشان مردی باتقوا و با ایمان بود مادربزرگم می گوید: اوایل ازدواجمان که حدود سال 1333 درمحل زندگیمان مسجد نداشت کیلومترها راه می رفت و خود را به جا و مکانی که مسجد داشت برای نماز جماعت می رساند. از مادرم شنیدم که او بیشتر نمازصبح ظهر وعصر مغرب و عشاء را در مسجد می خواند. ازدوستداران اهل بیت بود این جوری که مادربزرگم می گوید : گاهی اوقات زمزمه داشت می گفت:(به دنیا نباشد به کس این سعادت *به کعبه ولادت به مسجد شهادت) عاشق مولایش حضرت علی (ع)بود . شب های قدر در ماه مبارک رمضان را تا به سحر عبادت می کرد و قرآن می خواند مادرم می گوید گاه در دفترهایم پنهان می نوشت: (در جوانی پاک بودن شیوه ی پیغمبریست) . مادرم می گوید: او سالانه پیش یکی از علما در شهر شاهرود می رفت وخمس و زکات و سهم امام می داده. و خلاصه این اینکه در پاییزسال 1379نزدیک اذان صبح روز جمعه به علت بیماری از دنیا می رود.

 

***********************

 

همه مادر بزرگ ها دل نشین و خانه یشان با صفا و پر از مهربانی است . قدر پدر بزرگ و مادر بزرگ را بدانیم .

بعضی ها از این نعمت داشتن مادر بزرگ مرحومند و خدا ان ها را رحمت کند

بگذارید یک داستان در مورد مادر بزرگم برایتان تعریف کنم

اون روز مادربزرگم خونه ی ما بود. اومده بود تا چند روزی پیش ما بمونه.

اون خیلی مهربونه و ما همه خیلی دوستش داریم و بهش احترام می گذاریم.

اون روز با اومدن مادربزرگ متوجه ی یکی از اخلاقای بدم شده بودم. شاید بپرسید کدوم اخلاق پس بذارید براتون تعریف کنم.

از مدرسه اومدم.

گفتم: وای هوا خیلی گرمه آدم رو کلافه می کنه.

بعد رفتم سر یخچال. یک نوشیدنی خنک می خواستم اما چیزی پیدا نکردم.

حسابی کلافه شدم و گفتم: وای من چقدر بدشانسم دارم از گرما می میرم. بعد که کمی خنک شدم گفتم: امروز کلی تکلیف دارم اصلاً حوصله شو ندارم.

تازه باید کلاس تقویتی ریاضی هم برم. حوصله ی اونو که اصلاً ندارم.

مامان چرا غذایی که درست کردی اینقدر بی نمکه؟ چرا ماست و خیار درست نکردی؟ مامان! مامان! من هفته ی بعد باید برم جشن تولد اصلاً این لباسام رو دوست ندارم.

بابا! چرا خونه ی ما انقدر قدیمیه؟ من اونو دوست ندارم. می شه عوضش کنی.

خلاصه شب شد و می خواستم بخوابم.

مادربزرگم به اتاقم اومد و گفت: نوه ی عزیزم، می شه یک کم با هم صحبت کنیم.

گفتم آره مادرجون! چی شده؟ گفت: من امروز خیلی به کارات دقت کردم. دیدم تو برای هر چیز کوچکی نق می زنی و بهانه می گیری در صورتی که می تونستی به چیزای بهتر فکر کنی و یا خیلی از چیزایی که به نظرت خوب نمی اومدند تغییر بدی.

ولی تو فقط به نقاط منفی همه چیز نگاه کردی و فقط نق زدی.

به نظرم بهتره به جای فقط حرف زدن و بد گفتن، به راه حل ها فکر بکنی و کمی راضی تر باشی.

اون شب کمی کمتر خوابیدم و به حرف های مادربزرگم بیشتر فکر کردم و دیدم راست می گه.

پس با خودم یک تصمیم مهم گرفتم.

صبح که برای صبحانه بیدار شدم مادرم سفره ی صبحانه رو چیده بود.

من کره دوست نداشتم ولی نون سنگک رو که دیدم گفتم حالا امروز با این نون سنگک خوشمزه کره رو هم امتحان می کنم.

همه به هم نگاه کردند و خندیدند. منم با اونا خندیدم.

 

*****************************

 

با زبان عاطفه زمزمه می کنم . حاصل عمرت سه سخن بیش نیست . خام بدی پخته شدی سوختی . تا که به من تجربه آموختی . چه قدر بودنت زیبا بود. مثل تابیدن آفتاب بر ساقه های ترد بابونه . مثل چرخیدن پروانه به دور گل . مثل پرواز کبوتری بر تلاطم دریا . چشم امید منی مادر بزرگ. خوب شد آمدی که چشم در راهت بودم. ماه در آغوش تو به خواب می رود و خورشید با چشم های تو بیدار می شود. آری بودنت زیباست . ای زیباترین شعر دنیا ! مادر بزرگ! خیلی وقت است که خانه ات دور شده از ما سنگ سفید مزارت کهنه و پر از جای پای غریبه ها شده دست می کشم بر مزارت به خیال نوازش گیسوان سپیدت برایت گلاب آورده ام یادت هست چقدر عطر و بویش را دوست داشتی؟ این عید بر عکس همیشه که تو گلاب می پاشیدی میان دستانمان من آمده بودم خانه تو را لبریز از عطر گلاب کنم. می شنوی حرف هایم را مادربزرگ خوبم؟ آنقدر هوایت را کرده بودم که با اجازه ات امروز سجاده ات را باز کردم خانه پر شد پر از بوی تو پر از بوی خاطرات شیرینت دوباره گل گذاشتم کنار مهر و تسبیحت می خواهم بپچید همیشه عطر یادگاری های پر برکت تو در خانه بوی بهشت گرفته وجودم در چادر نماز تو می بوسم سجاده ات را به هوای بوسیدن دست های تو دلم برایت خیلی تنگ است کاش هنوز هم بودی زود بود برای این که فقط خاطراتت برایمان یادگار بماند .تو در پشت پرچین خاطراتم هرگز نخواهی رفت از یاد. می بوسم جای پاهایت را در خانه  ،مادر بزرگ! و تو را به خدا می سپارم نازنینم..

آری مادربزرگ ! پندار و گفتار و کردارت برایم پند آموز و افتخار آفرین است .ای گنج دنیا ، ای برکت زندگی ، ای مهربان ، هرگز سیمای نورانی ات را فراموش نخواهم کرد.

 

*****************************

 

دوباره مادربزرگ با کوه استواری از عشق و هنر روز خود را آغاز می کند .
وضویش را می گیرد و نمازش را می خواند و با خدا درد و دل می کند تا شاید امروز به خواسته اش برسد و بتواند ببیندش .
نمازش تمام می شود جا نمازش را جمع می کند و چادر گل گلی صورتی اش را به سر می اندازد و مثل همیشه دمپایی های جلو بسته اش را می پوشد .
در چوبی قدیمی را باز می کند و به آسمان می نگرد دوباره مثل همیشه دیوار کاهگلی غم و غصه هایش را روی زمین ریخته و مانند مادر بزرگ در دل خود جای نداده است .
به حیاط بر می گردد و جارو به دست باز می گردد وشروع به جارو کردن کوچه می کند و مانند فرزندانش برای زمین آواز می خواند .
کمی از موهای سفیدش از چادر بیرون زده است دست های پینه زده اش یعنی تمام زندگی……
کمر گوژ پشتش نشانه ی تجربه هایش در تمام این سالهاست خوب ببین باز هم که از پا درآمده با یک دستش چادرش را گرفته و بادیگری جارو به دست دارد و لنگ لنگان،آهسته آهسته،آرام آرام
یک قدم به جلو بر می دارد و به خانه باز می گردد و دوباره کنار پنجره منتظر می ماند…

ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

بیست + 2 =

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز