خانه » نوشته ها » 6 انشا تخیلی درباره سفر به فضا دریا کوه / انشا خیالی

6 انشا تخیلی درباره سفر به فضا دریا کوه / انشا خیالی

انشا سفر خیالی به اسمان / انشا درباره ی یک داستان تخیلی

انشا اول

چند تا آدم فضایی حوصله شان سر رفته بود. دوست داشتند بیایند و با آدم های زمینی دوست بشوند. آدم فضایی ها اخلاق آدم ها را نمی شناختند. آنها به زمین نزدیک شدند و وسط میدان شهر فرود آمدند.

آدمها از دیدن سفینه ی فضایی و آدمهای عجیب و غریبش خیلی ترسیدند. همه جیغ می زدند و فرار می کردند. ماشینها با سرعت ویراژ می دادند و سعی می کردند از هم جلو بزنند تا زود تر فرار کنند. آدم فضایی ها هر چه سعی کردند با آنها حرف بزنند، نشد.

آدم فضایی ها فکر کردن شاید اینها همهشان دیوانه اند. گفتند بهتر است برویم یک جای دیگر از زمین، شاید مردم آنجا حالشان خوب باشد. آنها دوباره سوار سفینه شان شدند و راه افتادند این بار اتفاقا وسط یک ارتش که همگی تفنگ داشتند فرود آمدند. ولی تا می خواستند از سفینه پیاده شوند آدمهای زمینی شروع کردند به شلیک کردن. آدم فضایی ها ترسیدند و دوباره سوار سفینه شان شدند.

آنها تصمیم گرفتند به سیاره خودشان برگردند چون حال مردم زمین خوب نبود.

فضایی ها سفینه شان را روشن کردند و راه افتادند . آنها به مردم زمین نگاه می کردند و برایشان دست تکان می دادند و می رفتند اما هیچیک از مردم زمین به آسمان نگاه نمی کرد.دل آدم فضایی ها گرفت. تا اینکه یکدفعه دیدند از داخل یک خانه ی قشنگ چند تا آدم که البته کوچک بودند، برای آنها دست تکان می دهند و هورا می کشند.

آدم فضایی ها انقدر ذوق کردن که تصمیم گرفتند یک بار دیگر روی زمین فرود بیایند. آنها با دقت به سمت همان خانه ی قشنگ رفتند. آنجا یک مهد کودک بود. سفینه فضایی روی دیوار مهد کودک نشست. آدم فضایی ها اول یواشکی به بچه ها نگاه کردند . بچه ها نه ترسو بودند، نه عصبانی! خیلی هم خوشحال بودند و می خندیدند. مثل اینکه هر کسی می توانست با بچه ها دوست بشود.

آدم فضایی ها از سفینه  بیرون آمدند . یک ساعت با بچه ها بازی کردند. انقدر بچه ها مهربان بودند که آدم فضایی ها اصلا دلشان نمی خواست دیگر به سیاره خودشان برگردند. اما یکدفعه در باز شد و مربی مهد وارد شد و شروع کرد به جیغ زدن. آدم فضایی ها خیلی سریع سوار سفینه شان شدند و جیم شدند. آنها یک عالمه عکس بچه های زمینی را برای دوستان فضایی شان به عنوان سوغاتی بردند

 

 

*******************************

 

انشا دوم

در کنار ساحل دلم قدم میزنم با خودم می اندیشم چرا تنها؟چرا هیچ دریایی به سوی من روانه نمیشود؟ چرا کسی یادی از من نمیکند تا کسانی که در ساحل دلم زندگی میکنند را شاد نماید و امیدوار به ماندن شوند…ناگاه سایه های نخلی تنها بر سرم سایه می افکند تا از باران چشمانم جلوگیری کند،دلم میلرزد و با این لرزش تمام امیدم به یکباره به نا امیدی تبدیل میشود،نه من تنها نیستم گر چه تنهایی را میخواستم به خاطر دلم،اما خدایی هست که مرا از این همه یاس و نومیدی نجات میدهد، من تنهایی را در زیر باران عنایت او میخواهم ، آن هنگام است که می اندیشم به زندگی ، به آینده و ….

 

اما اکنون تنها نیستم،من با اهالی خوش قلب ساحل دلم زندگی میکنم و شاد و خوشحال از بودن در کنارشان آرامش میگیرم.

 

اینک یکی از دریاهای کناری به قلب ساحل دلم راه یافته تا به من بفهماند که دیگر تنها نیستم و میتوان در کنار هم لذت زندگی را بیش از هر زمانی چشید

 

*************************

انشا سوم

 

من که نمیدانم آدم فضایی چیست

حتما یک فامیلی است مثلا مهسا آدم فضایی شاید هم اسم یک دانشمند است .

یا به آدم های بزرگ و آهنی و غول پیکر میگویند آدم فضایی ولی انها که وجود ندارند!

چگیزخان مغول یک ادم غول پیکر بوده ولی همه میدانند که چگیزخان مغول زمینی بوده است.

پدرم میگویند اصلا چیزی به عنوان آدم فضایی وجود ندارد فقط تو کتاب ها وجود دارند. بعضی ها که روبات میسازند به روباتشان میگویند آدم فضایی

دیروز که به یک فروشگاه اسباب بازی فروشی رفته بودم یک پسربچه به مادرش گفت آن آدم فضایی را برایم میخری و مادرش هم قبول کرد.

چند روز پیش هم شنیدم که یه نفر به کره ی ماه سفرکرده او یک مسافر فضایی بوده است حتما وقتی برگردد یک آدم فضایی شده است.

ولی مادر آن پسر که نمیتواند ان رابخرد اصلا هم شبیه روبات نیست خارج از کتاب ها هم وجود دارد یک دانشمند فضایی هم است

 

 

***************************

انشا چهارم

به نام خداوندی که قدرت فکرکردن و تخیل رادر ذهن ما قرار داد تا ما با استفاده از قدرت تخیل خود آنچه که برایمان دست یافتنی نیست را تصور کنیم.

از روز قبل قرارگذاشته بودیم که به موقع خودرا به محل قرار برسانیم زمانی که به آنجا رسیدم دیدم که همه ی بچه ها درحال آماده شدن هستندو لباس های مخصوص را می پوشند وهمه خوش حال بودند. من نیزاز خوش حالی در پوست خود نمی گنجیدم شروع به پوشیدن لباس مخصوص کردم و از این که تا چند دقیقه ی دیگر با دوستانم در فضا خواهم بود شادی می کردم.

 

در این هنگام مسئول سفینه که ما به او مهندس می گفتیم گفت: بچه ها سوار شوید. ما همگی سوار شده و سفینه پرید وبه آسمان رفتیم از میان ستاره های زیبا و سیارهای منظومه شمسی گذشتیم واقعا تماشایی بود. سیاره ی مشتری ، نپتون ، پلوتون و زحل که از همه ی  آن ها زیباتر بود را دیدیم حلقه ای طلایی وزیبا دور زحل را فرا گرفته بود.

 

از کنار خورشید که گذشتیم دلمان می خواست به آن نزدیک شویم ولیکن گرمای زیاد آن مانع از آن شد که به آن نزدیک شویم. دوستم که خیلی هیجان زده شده بود دستش را از سفینه بیرون آورد اما دست او از گرمی وحرارت خورشید سوخت و تاول شد بعد از آن تصمیم گرفتیم به کره ی ماه برویم سطح کره ی ماه از حفره های زیادی داشت وشبیه به پنیر بود یکی از بچه ها وقتی سطح کره ی ماه رادید به خیال این که می تواند به راحتی تکه ای از آن را جدا کند جلو رفت و با دندانش شروع به گاز زدن کرد اما نتوانست و دندانش هم شکست.

 

مشغول نگاه کردن به اطراف بودیم که دیدیم ازپشت پستی بلندی های سطح ماه شاخک هایی در حال تکان خوردن هستند، وقتی دقت کردیم متوجه شدیم جاندارانی با شاخک هایی بلند و چشمانی از حدقه در آمده که روی کره ی ماه ساکن بودند ما را تماشا و کنترل می کردند در همین هنگام چند چیز تیز شبیه تیر به سوی ما پرتاب شد ما همگی ترسیده بودیم هراسان به سوی سفینه دویدیم و سوار آن شدیم آن ها نیز به سفینه هجوم آوردند و به آن چسبیدند ما شروع به جیغ زدن کردیم درحال جیغ و داد بودیم که دیدیم یکی از آدم فضایی ها  به سفینه ی ما چسبیده است ولی به دلیل سرعت زیادی که سفینه داشت از آن جدا شد و بر روی سطح ماه افتاد.

 

****************************

انشا پنجم

سفینه فضایی که ما سوار آن شده ایم خیلی بزرگ است و با سرعت زیاد در حال حرکت است و بیرون تاریک است

و ما از سیاره ی زمین دور می شویم و من نباید کمربندم را باز کنم و در فضا اجسام بی وزن می شوند  و ما حالا به

کره ی ماه رسیده ایم و من باید با لباس فضایی روی کرهی ماه پیاده شوم و کره ی ماه خیلی زشت است و مانند سیاره ی زمین سرسبز نیست و همه جا سکوت است و از صدای جیک و جیک پرندگان واز درختان و گل ها خبری نیست و من وقتی در زمین بودم و ماه را با تلسکوپ مشاهده می کردم و نورانی می دیدم با خود فکر میکردم کرهی ماه چه جای زیبایی است اما الان که در آن جا هستم جز از سنگ و غبار چیزی نمی بینم و انسان در آن جا احساس دلتنگی می کند و من می خواهم هر چه زودتر به سیاره ی خودم برگردم.

 

********************************

انشا ششم

از زبان کفش طنز

گاهی از اینکه کفش شدم افسوس می‌خورم. فکر می‌کنم کفش مظلوم‌ترین پوشیدنی باشد. اگر بدانید چه بلاهایی سر من آمده تا به اینجا رسیدم، به من حق می‌دهید.

اولش من یک جفت کفش ورزشی سفید بودم. پشت ویترین یک مغازه لوازم ورزشی جا خوش کرده بودم تا اینکه صاحب من با پدرش برای خرید من آمدند. خب تا اینجای قضیه خوب بود. ماجرا از وقتی شروع شد که فهمیدم آقا، یک نوجوان اهل ورزش تشریف دارند.

می‌گویید کفش ورزشی برای ورزش ساخته می‌شود؟ درست اما حال زار من به ورزش محدود نمی‌شد. توی زمین فوتبال باید حرف بد می‌شنیدم. صاحب من پایش را بلند می‌کرد و بعد از ده بار که نمی‌توانست شوت کند و سر من توی آسفالت‌ها می‌خورد، بالاخره موفق می‌شد که به توپ ضربه کوچکی بزند. توپ در حالی که بر اثر ضربه دور می‌شد، بلند بلند و جلوی همه به من حرف‌های بد می‌زد که چرا توی سرش زده‌ام. انگار تقصیر من بود.

جاهای دیگری هم من تقصیرکار شناخته می‌شدم. مثلاً جوراب‌های بو گندو و کف پای از خود راضی، هر روز به جان من بیچاره غر می‌زدند. وقتی جوراب می‌آمد، حالم بهم می‌خورد اما هردفعه موقع رفتن سرکوفت می‌زد که تو باعث شدی من بوی بد بگیرم. کف پای لوس و ننر هم می‌گفت:«حرف نزنید که اعصابم از دست هر دو نفرتان خورد است!» من بیچاره لام تا کام حرف نمی‌زدم.

یک دفعه اتفاقی افتاد که نباید می‌افتاد. صاحب من موقع راه رفتن توی جوی پر از لجن کنار خیابان افتاد. بویی گرفتم که هزار رحمت به بوی جوراب. دیگر داشت گریه‌ام می‌گرفت. صاحب من آنقدر سر به هوا است که به جای شستن، به من واکس سیاه زد و گفت:«کاملاً از سفید تبدیل به سیاه شدی!» و قاه‌قاه خندید.

آخرش مرا گوشه حیاط گذاشت. به خیالش اگر آفتاب می‌خوردم؛ بوی بد لجن می‌پرید! نمی‌دانم کدام عاقلی یا شاید هم دیوانه‌ای بهش گفته بود آفتاب بوی بد را از بین می‌برد.

روزهای زیادی است که اینجا هستم. در تمام روزها آفتاب داغ می‌تابید و من توی خودم جمع و چروکیده می‌شدم. هی چروکیده شدم و پوستم ترک خورد تا اینکه واقعاً از ریخت افتادم. دیگر بوی لجن نمی‌دهم اما گوشه حیاط مانده‌ام و از صاحبم خبری نشده. یک روز از دور دیدم‌اش که با یک جفت کفش نو بیرون می‌رفت. گویا مرا فراموش کرده. حالا آرام و بی‌صدا کنار دیوار نشسته‌ام و منتظر سرنوشت هستم.

هر کفش سرنوشتی دارد که هیچکس موقع ساخته شدن از آن خبر ندارد. اگرچه سرنوشت من تا اینجا اندکی غمگین بود اما راستش اگر همین جوری پیش برود، بدک نیست، برای خودم آسمان را نگاه می‌کنم و از هوای آزاد لذت می‌برم؛ از غرولند جوراب و از حرف‌های زشت توپ فوتبال هم خبری نیست.

ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

5 + 8 =

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز